میسوزد شاعر آرزوبیرانوند


شاید کنار پنجره دستم که می سوزد
از بی حواسی باشد و خستم که می سوزد
این دل میان قلوه های سنگی دورش
با این همه آبی که من بستم ، که می سوزد !
یا سوخته یا دیر پز یا خام و نا کامم
حتی اگر این گونه...! من هستم که می سوزد
یک زن کنار شام و گریه ، تخت و بند رخت
لبخند تلخ خانه ی پستم که می سوزد
دیشب کمی دیر آمدی این گریه خوابش برد
شاید خبردادی به این شصتم که می سوزد ؟؟
با آبرویم سرخی رویم که می خندد
دیگر از این دلشوره ها رستم که می سوزد
بال و پرم را پنجره هر روز می فهمد...
بال و پرم را لای در بستم که می سوزد ...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

میسوزد شاعر آرزوبیرانوند
