آویسا آیتا

سیل آمد شاعر آرزوبیرانوند

" سیل امد و ملخ ها را با خود به خواب برد گیریم مرا هم می برد به چه کار می اید این چند استخوان و گوشت فاسدی که هیچ اداره ایی روی آن مهر بهداشت نمی زند ول می شوم توی خیابان و با همه روسپی های ارزان قیمت  می رقصم ول می شوم توی خیابان و برای اخرین بازمانده های اهنچی شعرمیخوانم شاید خوابش ببرد گیریم سیل می امد من را هم با خود می برد چه فرقی می کند،توی تختخواب ببینی ام یا میان جسدهای شناور درون این سیلاب 2 زندگی شاید به اندازه زیبایی گذشته ام زیبا نباشد و شاید به اند...
5 مهر 1403

میسوزد شاعر آرزوبیرانوند

شاید کنار پنجره دستم که می سوزد از بی حواسی باشد و خستم که می سوزد این دل میان قلوه های سنگی دورش با این همه آبی که من بستم ، که می سوزد ! یا سوخته یا دیر پز یا خام و نا کامم حتی اگر این گونه...! من هستم که می سوزد یک زن کنار شام و گریه ، تخت و بند رخت لبخند تلخ خانه ی پستم که می سوزد دیشب کمی دیر آمدی این گریه خوابش برد شاید خبردادی به این شصتم که می سوزد ؟؟ با آبرویم سرخی رویم که می خندد دیگر از این دلشوره ها رستم که می سوزد بال و پرم را پنجره هر روز می فهمد... بال و پرم را لای در بستم که می سوزد ...   ...
5 مهر 1403
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا آیتا می باشد